از تو بايد مي گذشتم

 

خداحافظ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387 6:2 توسط سنگ صبور |


 

گفتی بمان! می خواستم ، اما نمی شد!

 

گفتی بخوان! بغض گلويم وا نمی شد!

 

گفتم که می ترسم من از ، سِحر نگاهت

 

گفتی نترس ای خوب من ، اما نمی شد!

 

می خواستم ناگفته هايم را بگويم

 

يا بغض می آمد سراغم يا نمی شد!

 

گفتی که تا فردا خداحافظ ، ولی آه

 

آن شب نمی دانم چرا فردا نمی شد...

 

                                                       

                     آن شب نميدانم چرا فردا نميشد... 

 

 

                                                                     

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 3:32 توسط سنگ صبور |


 

حيف نميشه بمونی كنارم

 

من كه جز تو كسی رو ندارم

 

كاش كه پيشم بمونی يه لحظه

 

اين يه لحظه به يك عمر می ارزه

 

توی چشمام نگاه كن يه روده

 

اين چشما بی تو عاشق نبوده

 

من نمی خوام كه با غم بسازم

 

من نمی خوام به اشكات بنازم

 

آی تو كه از نگاه من بريدی

 

با چنگ و دندون به هوا پريدی

 

خواستم با اشكام راهتو ببندم

 

حيف كه چشما تو بستی و نديدی

 

تو می ری و رفتنت و می بينم

 

باز به تماشای افق می شينم

 

می ری و آتيش می كشی به جونم

 

ترانه هامو واسه كی بخونم

 

 

حيف نميشه بموني كنارم......

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387 3:12 توسط سنگ صبور |


 

چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد

چقدر دوست داشتم نگاههايم را درك كنيد

كمی با من باشيد و تنهايی را به من هديه نكنيد

چقدردلم می خواست ازمن بپرسيدچرا چشمانت هميشه بارانی است؟

چرا ديگر غنچه لبانت به لبخند شادی شكوفا نمی شود؟

چرا آسمان دلت هميشه ابری است؟ اما افسوس و....

من بودم و هميشه من بودم.من وتنهايی و دفتری پرازخاطره و شعر

آری بی تفاوت ازكنارم گذشتيددرخيالتان من باشما بودم

اماافسوس كه فقط خيال! چقدر دوست داشتم مرا باور كنيد...

چقدر دوست داشتم و می خواستم فقط يك بار از من می پرسيديد

چرا چشمانت هميشه غمگين است؟؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 3:1 توسط سنگ صبور |


سكوت می كنم تا به خاك سپردن آخرين خاكسترهای

بر باد رفته ام آبرومندانه باشد ، گريه می كنم با شكوه مثل اقيانوس ، بلند 

مثل اِورست ، او نمی شنود و نمی داند كه ماه ، خوشبختی مشتركِ همه

 بی ستاره هاست.

يك سوال كوچك می ماند برای پرسيدن از كسی كه بی پاسخ ترين

سوال فكرآشفته من است:

اين دل سادم چيكار كرده بود كه باهاش چنين بازی كردی؟

او يكي جز من داشت....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386 2:27 توسط سنگ صبور |



 

امروز روز میلاد من است

شمع آرزوهایم خاموش

 تنها نفس کشیدن را می دانم از معنی زندگی

نفس های که در آتش حسرت ها  چرا ها می سوزند

 

روز ميلاد من..

 

گر چه از پست های شخصی خوشم نمی آد اما نمی دونم چی شد

که این پست رو گذاشتم . و حالا سرم رو بالا می گیرم و می گم

تولدم مبارك....

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386 5:9 توسط سنگ صبور |


 

می خواهم مثل یک ماهی تنگم را بشکنم و به دریا بروم.

 

 دیگرخسته شده ام ازاین روزهای تکراری همراه بابی حالی

 

وتنهایی.زندگی مانند خیابانی بی انتهاست. باران می بارد و

 

تو همچنان در خیابان به انتها نرسیده ای و

 

به دنبال یک پناهگاه می گردی.ولی کجاست آن پناهگاه؟

  آیا این خیابان به انتها میرسد؟...........................

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 2:46 توسط سنگ صبور |


هر غمی رو می تونم ساده کنم

جز شکستن غرور قاصدک

می دونی، وقتی یه قاصدک بخواد گریه کنه...یعنی دنیا دیگه ارزش نداره

قاصدی که با خودش پیام عشقو می یاره

یهو عاشق بشه و دیگه نخواد حرف بزنه

حرفای عاشقا رو به همدیگه می رسونه

ولی قاصدی واسش پیام عشقو نبره

وقتی عاشقی دلش گرفته کی باهاش حرف می زنه؟

خبر از معشوقه ها رو کیه که جمع می کنه؟

حالا قاصدک دلش گرفته و دیگه تنها شده

بغض راه گلوش و بسته و می خواد گریه کنه

کسی هست که بتونه قلب اونو راضی کنه؟

هیچ کسی نیست که تو شبهای غریبی بخونه؟

قاصدک خودت می گفتی که دلت برگ گل

می دونستی که چراغ عاشقی بی زبونه

 این تو بودی که می گفتی دل تو بی مهمونه

حالا که عشق اومده چه فرقی کرده زمونه؟

قاصدک! تو رو قسم اخمهاتو وا کن و ببین

ببین عاشقا همه واسه غم تو جمع شدن

 اگه تو گریه کنی اشک همه با هم می یاد

به خدای عشق قسم اونوقت دیگه بند نمی یاد

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 3:30 توسط سنگ صبور |


 

طلوع غم انگيز

نسیم خنکی می وزیدکنارهم روبروی آتشی که روشن کرده بودندنشستندوچشم به امواج دریادوخته

 

بودندهیچ کدام حرفی نمیزدندچون اصلاشاید نیازی به حرف نبودخیلی راحت ازنگاه هم متوجه

 

حرف دل یکدیگرمی شدندوشایدهردوبه یک چیزفکر میکردندبه اینکه هیچ کدام دلشان نمی خواست

 

که صبح شودچون باروشن شدن اسمان زمان وداع فرامیرسیدامازمان به حرف انهاگوش نمی کردو

 

سریع ترازهمیشه میگذشت دلشان می خواست می توانستندزمان رامتوقف کنند ولی صدافسوس که

 

غیر ممکن بود نگاهی به ساعت انداختندوقت زیادی نداشتند وتا لحظاتی بداسمان روشن می شد

 

کاری ازدستشان ساخته نبود وثانیه به ثانیه به زمان جدایی نزدیک می شدند فقط توانستند یک کار

 

بکنند و هر دو حرکت ساعتهایشان را متوقف کردند درست بود که نمی توانستند از روشن شدن

 

اسمان جلو گیری کنند اما میتوانستند جلوی حرکت ساعتشان رابگیرند با این کار هیچ کدامشان

 

زمان و تاریخ جدایی را فراموش نمیکردند مثل تمام روزهای دیگرخورشیدطلوع کرد بی انکه

 

از دل ان دو با خبر باشد عجب طلوع غم انگیزی دیگرزمان جدایی و رفتن شده بود هیچ کدام

 

دل خداحافظی را نداشتند و با کلمه به امید دیداربرای همیشه از هم جدا شدند.................

کسی چه می داند شاید واقعا امیدی برای دیدار مجدد وجود داشته باشد.....

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 3:43 توسط سنگ صبور |


 مرا تسلي نده!

 

گرفته تر ز خزان دلم خزانی نیست

 

 

ستاره بارتر از چشمم اسمانی نیست

  

 

به حجم تنگدلی های افتابی من

 

 

مدار حوصله هیچ کهکشانی نیست

 

 

 سزای پاکی ات ای اشک استینی نیست

 

 

به سر بلندیت ای عشق استانی نیست

 

 

 مرا که شانه ام از حمل افتاب خم است

 

 

بجز پناه دو دست تو سایبانی نیست

 

 

 به سوگواری این چشم های سر گردان

 

 

به غیر چشم سیاه تو نوحه خوانی نیست

 

  

به غیر تسلیت چشم های دلسوزت

 

 

مرا نیاز تسلی به همزبانی نیست.

 

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 2:58 توسط سنگ صبور |


یکی بود یکی نبود میون یه دشت وسیع یه کلبه تنها زندگی می کرد که

 

گذشث زمان و تنهایی ترکهای بزرگی رو

 

دیوارهاش به جا گذاشت.دلش از دست بی معرفتی ادما شکست.

 

برای همین هم دور تا دور خودش حصار کشید

 

تا دیگه هیچ غریبه ای نتونه وارد کلبه بشه و دلش وبشکنه.هر غریبه ای

 

که از اونجا رد میشد و قصد استراحت تو کلبه رو داشت وقتی

 

این حصارها و اون قفل محکم و می دید پشیمون می شدو

 

می رفت.سالها همین طورگذشت

 

تا اینکه یه روز یه غریبه بی توجه به اون حصار و قفل در کلبه رو شکست

 

وارد شد تا بتونه استراحت کنه.

 

کلبه از این بابت خیلی عصبانی شد اما بازم غریبه توجهی به اعتراض کلبه نکرد

 

کلبه وقتی دید چاره ای نداره

 

ساکت شدو هیچی نگفت و تازه ماجرا از همین جا شروع شد.

 

روزها همین طور گذشت.

 

تا انکه یک روز کلبه به خودش اومدو دید ای دل غافل بله درست حدس زدید اون

 

عاشق اون غریبه شده بود و

 

این عشق هر روز شدیدتر ازقبل میشد اون قدر شدید که دیگه کلبه

 

حتی یک لحظه طاقت دوری غریبه رو نداشت.

 

کلبه دلش میخواست هر کاری برای خوشحالی غریبه انجام بده و

 

با هر زحمتی که بود سعی داشت ترکهای روی دیوارهاشو ترمیم کنه

 

تا تو ذوق غریبه نخوره شاید این طوری می تونست غریبه رو برای همیشه پیش

 

خودش نگه داره و کلبه فقط و فقط با این خیال سر پا بود...

 

کم کم زمستون هم از راه رسید غریبه داشت سردش میشد کلبه طاقت دیدن

 

ناراحتی غریبه رو نداشت برای همین هم هر روز یک قسمت از خودش و میکند و

 

بدون اینکه غریبه متوجه بشه آتیش میزد تا غریبه از حرارتش گرم بشه

 

زمستون تموم شد دیگه چیز زیادی از کلبه باقی نمونده بود

 

ولی هنوز به عشق غریبه سر پا بود. و اما اون اتفاقی که نباید می افتاد افتاد

 

یه روز صبح که کلبه چشماش و بازکرد غریبه رو ندید اره غریبه

 

بدون خداحافظی و بدون در نظر گرفتن احساس وفداکاری کلبه رفته بود

 

این برای دل کوچیک کلبه غم بزرگی بود کلبه نتونست این غم و تحمل کنه

 

سنگینی این غم پایه های کلبه رو لرزوند و کلبه فرو ریخت و به جز مشتی

 

خاک چیزی ازش باقی نموند.و بعدها هر رهگذری که از کنار ویرانه های کلبه

 

می گذشت فقط سری از روی تاسف تکان میداد وارد می شد

 

وهیچ کس دلیل این ویرانی و نفهمید هیچ وقت.........

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386 1:57 توسط سنگ صبور |


می خواستم بنويسم اين دوستی است اما ديدم از اين بالا تر است

می خواستم بنويسم اين احساس است اما ديدم از اين بالا تر است

می خواستم بنويسم اين اتفاق است اما ديدم از اين بالا تر است

می خواستم بنويسم اين خاطره است اما ديدم از اين بالا تر است

پس می نويسم اين يك يادگاری است

كه مرا ياد دوستی با احساس كه با اتفاقی ساده دارای خاطراتی مشترك شده ايم می اندازد

اين يك آغاز       آغاز يك تولد     تولد يك خاطره و

تنها چيزی كه از ما می ماند خاطره است    

خاطره ای كه با آن زندگی كرده ايم و در قاب خالی دلمان به آن جا داده ايم

خاطره ای كه يادگار می ماند....... 

 

گفتی بنويس...!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:45 توسط سنگ صبور |


خيلي سخته....

اينكه بخواي هميشه با نفرت زندگي كني....

اينكه حتي از نزديكانتم نفرت داشته باشي...

از لحظات تلخت.........

از آينده مجهولت........

اينكه بخاطر غرورت بخندي اما تو خلوتت

گريه تنها مونست باشه........

حالم داره بهم مي خوره...

از خودم...

از تو...

از همه اين آدماي نفرت انگيز........

از اين دنياي وانفسا كه معلوم نيست

كي براي كي،

چي براي چيه!

از اين لحظات تلخ كه به پايان نميرسه........

يادمه يكي بهم مي گفت:

سلام به دختري كه هر روز در حال شكستنه!!

آره راست مي گفت.........

چقدر خوب تونسته بود در موردم قضاوت كنه...!

درست زده بود به هدف.......

شايد فكر مي كني همه اينايي كه مي گم دورغه....

چون هيچ وقت نتونستي بفهمي تو عمق اين چشمها چي هست.

چون هيچ وقت نتونستي و نمي توني كه بفهمي...

هم خودمو هم حرفامو........

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:35 توسط سنگ صبور |


 

دور یا نزدیک......

                       راهش می توانی خواند....

هر چه را آغاز و پایانیست

                                                    ـ حتی هر چه را آغاز و پایان نیست ـ !

زندگی راهیست از به دنیا آمدن تا مرگ....    

                                                                     حتی مرگ هم راهی است

راه ها را کوه و دره هایی است ...... اما هیچ دشتی نیست!

هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست!  هیچ راه بازگشتی نیست..........

بیکران تا بیکران امواج امواج خاموش زمان جاری است

زیر پای رهروان خوناب جان جاریست.....

ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی!

هیچ آیا یک قدم دیگر توانی راند؟

هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟

نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست.......

باز باید رفت تا در تن توانی هست............ باز باید رفت..

راه باریک و افق تاریک

دور یا نزدیک......

                                       هیچ آیا یک نفس دیگر توانی ماند؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 23:32 توسط سنگ صبور |


با من بمونی میشکنی این یه حقیقته عزیز

 

تا فرصتی مونده برات از این حقیقت بگریز

 

با من بمونی میشکنی زندگی شوخی نداره

 

توی مسیرش یه روزی عشقمون و جا می ذاره

 

قصه ی عشق من و تو عشق آتیش به پنبه بود

 

عشق ستاره بود به روز عشق یه سد بود به یه رود

 

این جا نمون اما بدون هر جا که باشی با منی

 

خودت اینو خوب میدونی با من بمونی میشکنی

 

با من نمون اما بدون که بی تو میگیره دلم..........

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 2:41 توسط سنگ صبور |


چقدر ثانیه ها نامردند         

گفته بودند که برمی گردند

برنگشتند و پس از رفتنشان

بی جهت عقربه ها گردیدند

آه از این ثانیه های بی رحم

چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند

نه ز بغضم گرهی وا کردند

ز چه رو سبز بنامم به دروغ

لحظه هایی که یکایک زردند

یاد سبزت ای دوست

در فضای دل من

بذر امید و وفا می پاشد

آسمان دل تو

روشن از مهر و وفاست

رنگ پاکی و صفاست

شعر امید به لب

شوق رویش در دل

دیده بر راه تو می دوزم من

با دلم می گویم

کاش این فاصله ها خالی از فاصله بود

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386 2:12 توسط سنگ صبور |


واقعيت...؟؟

 

واقعيت اين است    او يكی جز من داشت............

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 3:33 توسط سنگ صبور |


 

كاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم

و حال كه آمده ام كاش زودتر مرگم فرا رسد

آخر چگونه مي توان در اين دنيا زندگي كرد ؟

دنيايي كه در آن آدمها روزي چندين بار عاشق مي شوند

دنيايي كه در آن عشق را فقط مي توان در ويترين كتابفروشي ها يافت

دنياي كه در آن محبت و صداقت مرده و جاي خود را به بي وفايي دروغ داده

دنيايي كه در آن دروغ عادت و بي وفايي قانون و دلشكستن سنت شده است

دنياي كه در آن بايد عشق را به بها خريد

دنيا رو نگه دارين مي خوام پياده شم



+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 3:6 توسط سنگ صبور |


 

 

شب همان شب تكراريست و روز همان روز نه شب را نهايتی است و نه روز را پايانی

 

دنيا همان دنيای ديرينه است و هستی همان هستی نه دنيا را رحمی است و نه هستی را

 

مروتی سكوت همان سكوت ابدی است و دلتنگی همان دلتنگی نه سكوت را فرجامی است

 

 

و نه دلتنگی را انتهايی

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:58 توسط سنگ صبور |


تنهایی٬
یه رنگه
.
یه رنگ ملایم ولی ترسناک .. شاید مثل خاکستری
.
تنهایی٬

یه حسه
.
یه سرنوشته
.
یه حقیقته که باید قبولش داشت
.
به تلخی تیزی که ازش فرار میکنی

ازش میترسی٬ حتی اگه ته مزش رو دوست داشته باشی
تنهایی٬
ترسناکه٬
با همه يه دوست داشتنی بودنش
.
و با همه يه تلخیش٬

ولی
تنهایی چیزی نیست که بشه با هر چیزی معاملع اش کرد
.
تنهایی ٬ تنهایی .............................. مقدسه

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:48 توسط سنگ صبور |


زيره اين طاق كبود يكی بود يكی نبود مرغ عشقی خسته بود كه دلش شكسته بود

اون اسير يك قفس شب و روزش ب‍ی همنفس همه آرزوهاش پر كشيدن بود و بس

تا يه روز يه شاپرك نگاشو گوشه ای دوخت چشمش افتاد به قفس دل اون بد جوری

سوخت زود پريد روی درخت تو قفس سرك كشيد تو چشم مرغ اسير غم دلتنگی

رو ديد ديگه طاقت نياورد رفت توی قفس نشست تا كه از حرفای مرغ شاپرك دلش

شكست شاپرك گفت كه بيا تا با هم پر بكشيم بريم تا اون بالا بالا ها سوار ابرا

بشيم يه دفعه مرغ اسير نگاهش بهاری شد بارون از برق چشاش روی گونش جاری

شد شاپرك دلش گرفت وقتی اشك اون رو ديد با خودش يه عهدی بست نفس سردی

كشيد ديگه بعد از اون قفس رنگ تنهايی نداشت توی دوستی شاپرك ذره ای كم

نمی ذاشت تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد آسمون سرخابی شد سوز برف

از راه رسيد شاپرك يخ زد و يخ  مرد و موندگار نشد چشاشو روهم گذاشت ديگه

اون بيدار نشد مرغ عشق شاپرك به دست خدا سپرد نگاهش به آسمون تا كه دق

كرد و مرد....!!

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:37 توسط سنگ صبور |


چه سخت است بی همانه گريه كردن و به ظاهر خنديدن و به دروغ فرياد زدن كه زندگی شيرين

است و چه سخت است زنده بودن زندگی كردن و بی دليل غصه خوردن و بی اختيار مرگ را پذيرفتن

چه سخت است گريستن در سكوتی سنگين و خاموش و به هنگام وداع لبخند زدن و بدان چه سخت است.......

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 1:7 توسط سنگ صبور |


وقتي به جاي هديه كادوي غم گرفتم

وقتي به جاي شادي زانوي غم گرفتم

وقتي براي قلبت همسايه اي دگر هست

وقتي براي اشكت هم غصه اي دگر هست

وقتي براي ديدار وقتي براي من نيست

وقتي براي احساس قلبي به نام دل نيست

چرا به من نگفتي جشني براي من نيست ؟

چرا به من نگفتي قلبت از آن من نيست!!!

آخه چرا من!!!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 23:42 توسط سنگ صبور |


باز من ماندم و تنهايی. باز من ماندم و درد جدايی. باز من ماندم و سكوت و اضطراب

باز من و خيمه هميشگی سياه شب. باز من و تشويش و غربت تلخ و افسانه های

پايان ناپذير هستی.باز آرزوی پرواز و درد بی بال و پری. باز من و درد جدايی. در اين

محنت آباد آيا فرياد بغض آلودم را كسی می شنود ؟ لرزش دلم را چشم هايی

می بيند؟ رنج كشنده غربتم را كسی احساس می كند؟ سنگينی زنجيرهای وحشت

را بر اندام روحم كسی لمس می كند؟ كسی با اين دردهای مجهول و مرموز و پنهان

من آشناست؟؟!!

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 22:11 توسط سنگ صبور |


اشكها آهسته می لغزند بر رخسار زردم

                               آرزو دارم روم جايی كه ديگر بر نگردم

شاه مرغان چمن بودم ولی چون بوم بيدل

                               ناله ای گر داشتم در گوشه ويرانه كردم

روز و شبها رهسپر گشتند و افزودنه دائم

                               شامها داغی به داغم روزها دردی به دردم

عهد كردم اين پريشانی دگر باكس نگويم

                                گفت آخر با تو دردم اشك گرم و آه سردم

می روی و می روم پيمانه گيرم تا ندانم

                                 من كه بودم يا چه بودم يا چه هستم يا چه كردم

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 21:38 توسط سنگ صبور |


تو گفتی منو دوسـت داری  تو گفتی عاشق چشـمام شدی  تو گفتی احساسمو دوست داری  تو گفتی قلبت مال منه  تو گفتی بوسه هـــــــــامو دوست داری تو گفتی قصه هامو دوست داری  تو گفتی دوست داری نوازشـــت کنم  تو گفتی می خوای تو بغلم بگیرمـــت  تو گفتی همدرد تو منم  تو گفتی همراز تو منم  تو گفتی شب و روز من تویی  تو گفتی تنها یار من تویی  تو گفتی... تو همه اینها رو گفتی ولی من فقط می گم اگه تو نباشی من می میرم. حالا دیدی من از تو عاشق ترم

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 20:10 توسط سنگ صبور |


خدايا....

خدايا به من قدرت بده آنچه را كه نمی توانم تغيير بدهم تحمل كنم...

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 19:28 توسط سنگ صبور


بس كه ديوار دلم كوتاهست هر كه از كوچه تنهایي من ميگذرد
 به هواي هوسي هم كه شده سركي ميكشد و ميگذرد
 
گاه گاهي قفسي مي سازم

 مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق که در آن زندانيست دل تنهاييتان تازه شود

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386 18:47 توسط سنگ صبور |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

تنهاترين تنهايت را تنها با تنهاترين تنهايی كسي قسمت كن كه حاصل تنهايی تنهايی شود نه تنهايی تنهايی!


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1387

مرداد 1387
تیر 1387
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386



پیوندها

شايد اين شب به پايان برسد شايد
نمی دانم چه می خواهم بگويم
1 بيسواد
حرفايی كه ناگفته ماند
بالا تر از سياهي
پاييز بهاريست كه عاشق شده
رهاتر از رها
تا حالا فكرشو كردی چه خوب ميشد كه برگردی
دوستت دارم
مخروبه
روزهای بارانی
شبی بارانی
زندگانی
سپيده عشق
دوچرخه ABHARBIKE
صدای پای آب
ساحل تنهايی من
بی قلم
اگه دستم به جدایی برسه
به يادت اشك می ريزم تو اما بر نمی گردی
گنجشک کوچولوی زخمی من
تنهايی های يك قطره باران
برف
هوالحق
silent invation
سكوت شب
فریاد خاموش
از سرزمین عشق صدایت میکنم
حرف های نگفته
عشق جاوید
بیکلام
جیرجیرک بی صدا
شبنم يخ زده
سلطان غم
بانوی پاييز
زاد مهر
دلم می خواد عاشق بشم
بهشت آرام
دلتنگی های من
صبح وصال
Ashiooone
دوستت دارم بيشتر از ديروز كمتر از فردا
عاشق بی كس
بــه دلــت نیــت دریـــــا ها کن
دوچرخه سواری ابهر
من و غمهام
مرز عشق
عشق خاكستری من


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS